محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1198

تاريخ الطبرى ( فارسي )

فرتوت بود كه از راى وى تبرك مىجستند و به كار جنگ دانا بود داشتند سالار تقضيان دو سالار طوايف هم پيمان آن قارب بن اسود بود ، سالار بنى مالك سبيع بن حارث ملقب به ذو الخمار بود و برادرش احمر بن حارث سالار بنى هلال بود ، و سالار همهء جماعت مالك بن عوف نصرى بود و چون آهنگ پيمبر كرد مال و زن و فرزند كسان را نيز همراه آورد و چون به دشت اوطاس رسيد كسان به دو روى فراهم شدند كه دريد بن صمه نيز بود و وى را در هودجى بى سرپوش مىبردند و چون فرود آمد گفت : « كجاييم ؟ » گفتند : « در اوطاسيم . » گفت : « در خور جولان اسبان است كه نه سخت است و نه ريگزار ، اما چرا صداى شتر و عرعر خر و بعبع گوسفند و گريهء اطفال مىشنوم » . گفتند : « مالك بن عوف فرزند و زن و اموال كسان را با آنها آورده است . » گفت : « مالك كجاست ؟ » گفتند : « همينجاست » و مالك را پيش وى خواندند كه به دو گفت : « اى مالك ، تو سالار قوم خويش شده اى و روزى در پيش است كه روزها به دنبال دارد چرا صداى شتر و عرعر خر و بعبع گوسفند و گريه اطفال مىشنوم ؟ » مالك گفت : « زن و فرزند و اموال و كسان را همراه آورده‌ام . » گفت : « براى چه ؟ » گفت : « خواستم مال و زن و فرزند هر كس را پشت سر او جاى دهم تا سرسختانه از آنها دفاع كند . » دريد مالك را ملامت كرد و گفت : « اين چوپان گوسفندان است ، مگر مرد فرارى را چيزى باز پس تواند آورد ! اگر جنگ به سود تو باشد فقط مرد شمشير - دار و نيزه دار به كار آيد و اگر به ضرر تو باشد زن و فرزند و مال از دست داده اى و رسوا شده اى . » آنگاه دريد پرسيد : « طايفهء كعب و كلاب چه كردند ؟ »